وَالْعَصْرِ‹1› إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ ‹2›
خيليبا تأكيد ، با عبارتي پر از تأكيد مي فرمايد : در زياني است ، بصورت نكره هم ميفرمايد و تنوينش براي اين است كه مي فرمايد : غير قابل وصف است ؛ اما زياني نيستبه مانند زيانهاي معمولي حيات دنيا. زياني است كه مگر آن موقع كه انسان با آنروبرو مي شود بفهمد كه چه است … و الآن غير قابل وصف است، او همان طور كه در مورد ثروت گفتيم ، در موردمقام و يا در مورد هر چيز ديگري هم مي شود گفت . هر كه مقامي در اين شهر ندارد ،آرزو مي كند كه بخشدار شود ، ايـن بار آرزويش سنگين تر و بيشتر است كه مي خواهدفرماندار شود ، وقتي فرماندار شد ، مي خـواهد استاندار شود ، همين طور حتي اگررئيس جمهور اين قسمت از سرزمين شد مي خواهد كه وسيعتر باشد ، مثلاً خاورميانه باشديا نيمكره زمين باشد ، همه زمين باشد، بعد كرات ديگر نيز زير نظر او در بيايد .
هرگزهم به جائي نمي رسد كه بگويد كافي است آرزويم تمام شد. بدين ترتيب تا بيشتر مقاممي آورد ، اعم اينكه چيزها ئي هست و به دست نياورده ، وسيعتر و بيشتر مي شود و بههمان اندازه خوف از دست رفتن اين مقدار هم وسعت مي يابد . يعني به اندازه اي كهمقامي به دست ميآورد ،غم واندوه وترس وخوف هم به دست مي آورد ، و اين به خاطر آن است كه در حقيقت مطلوب انسان نه ثروتاست و نه مقام ، نه همسر و نه سائر آن مطلوباتي كه مردم در نظر دارند . مثال خيليساده اي رابگوييم : كساني كه زياد به چاي اعتيادند، شايد براي بسياري از شما پيشآمده باشد كه يكروز اتفاقاً چاي نخورده است ، اما از يادش رفته باشد كه چاي نخوردهاست بعد تشنگي بر او غالب مي آيد و هر چه آب مي خورد مي بيند هيچ اثري ندارد . درحقيقت در درون هر انساني يك كشش و تمايلي هست به خداوند و هر انساني در قعر درونشخدا را مي خواهد . اما آن را از ياد برده است الآن خيال مي كند كه ثروت يا مقامشيا فلان و فلان مطلوبش هست. مثلاً وقتي يك مقدار ثروت مطلوبش هست به آن مقدار ميرسد مي بيند كه باز هم اشباع نشده و همان نداي دروني باقي است تازه يك نوع بيزارياز ثروت نيز پيدا مي شود . چون خيال مي كرد اين مطلوبش است ، خيلي رنجش داد تا بهآن رسيد . الآن كه رسيده مي بيند آن نيست و خسته اش كرده . از اين واضحتر مثاليذكر كنم : مردي زني را بسيار دوست دارد و خيال ميكند كه اين زن مطلوبش است . تاوقتي كه به آن زن نرسيده ووصال صورت نگرفته است تمام وجودش حب و دوستي آن زن است .اگر اتفاقاً به او رسيد مثـلاً با او ازدواج كرد ، تجربه اين را ثابت كرده است كهنه تنها مثل زن و شوهر عادي نيستند ، بلكه با هم يك حالت تنافري نيز پيدا مي كنند؛ چرا ؟ چون قبلاً اين خيال را مي كرد كه اين زن مطلوبش است خيلي رنجش كشيد ، شببيداريها و غم وغصه ها ، اشك ريختنها ….الآن كه به او رسيده مي بيند آننيست ، باز ندائي كه در درون است باقي است. مطلوب ، مطلوب را مي خواهد ، اين را بدست آورده اما ندا باز هست اينجا حق داردكه متنفر بشود : مثلاً اينكه مي خواهد بگويد : خيلي مرا رنج دادي من خيال مي كردممطلوب توئي ، اما الآن آمدم مي بينم تو نيستي ، تو مرا فريب دادي …اين همه رنج و فعاليتها اين همه تلاش و كوششها كه ما در طول تاريخ و سرزمين مي بينيم همه اش به خاطر يافتن اين مطلوب است .اما راه گم كرده اند و چيزهايي ديگر به عنوان مطلوب به ناحق جلوه كردند كه آنها نيستند و مردم فريبخوردند . سرمايه را در راهي ديگر به كار انداختند . چيزهاي ديگري بدست آوردند كهآنها نيستند و نهايتاً فرصت را هم از دست دادند استعداد هم از دست رفته نهايت عمراست وقتي كه به گذشته خود نگاه مي كند عصر و تاريخ را نگاه مي كند به ديگران نگاهمي كند كه سرمايهاي به كاري گرفته شد اما نتيجهاش اين بود كه خود سرمايه هم ازدست رفت اما حالا بياييد در آيينه عصر و زمان آن گروه ديگر را ملاحظه كنيم:
آن كسي كه در دستش هست ومالك اين است كه اينها را به مطلوب حقيقي رهبري كند ، او را برايشان دستور العمل وآئين نامه و برنامه فرستاده . اين برنامه را شنيده اند و شناخته اند و به آن چنينگرويده اند، آن چنين گرويدني كه آرزويش همراهش آمده .مثال ساده اي بياوريم براي اينكه كسي وقتي چيزي را از اين مطلبي كه مي گوئيممي شناسد چطور آرامش برايش نمايان مي گردد و در وجود خويش احساس مي كند . يك انسانيرادر نظر بگيريد كه درشبي تاريك در بياباني ناشناخته راه را گم كرده و قرار است كهبرود و شب را با رفتن به سر برد ، اين انسان هر گامي را كه مي گذارد و بر ميدارد احتمال اين را ميدهد كهشايد پاي روي ماري بگذارد يا نداند كه اينجا پرتگاه هست بيفتد يا پايش به سنگي بخورد و بيفتد و انواعاحتمالات ديگر … در نتيجه با هر گامي كه ميگذارددلهره اي دارد حالا اين شخص بعد از يك دوران دلهره . چند ساعتي كه شب است يكدفعهخورشيد طلوع ميكند و جلوي چشمان او روشن ميشود ، راه را مي بيند و مقصد هم برايشمشخص ميكند راه رفتنش ديگر با آن دلهرههمراه نيست ، الآن با آرامش خاطر گام ميگذارد و ميرود . اين مثالي است براي كسي كهاز جاهليت بيرون ميآيد و ايمان به معنيواقعيش را كسب ميكند . كسي كه برنامه دين خدا را مي شناسد و به آن تسليم ميشود ،برنامهاي كه خلاصه اش اين است : انسان يك مجموعه از استعدادهاست به مانند يك دانهيا يك هسته اگر پرورش داده شود ، يك چيز ديگر از آن پيدا ميشود مثل يك درخت انسانمجموعه اي از استعدادهاست كه اگر دستور العملي كه براي پرورش و تزكيه داده ميشودبكارش گيرد ، موجودي مي شود كه ملائكه براي خدمتگذاري به او دستور داده مي شود ،سجود به عنوان اعلام خدمتگذاري به انسان را ميدهد و تا آن حد بالا ميرود .
و اين استعدادهاي انسان نيازبه پرورش داردوپرورش روش خاصي دارد كه «خداوند» خودش آنرا فرستاده. حالا مي ماند كه اين انسانآنرا بكار ببندد تا پرورش يابد و به آن مرحله اي كه بايد برسد ؛ برسد و نائل آيد .
ميبينيم كه اين برنامه و ديني كه خداوند فرستاده براي انسان است و نه خدا . اي انسانتو مجموعه اي از استعدادها هستي من (خدا ) برنامه اي براي تو مي فرستم كه آناستعدادهاي نهفته تو را بشكفد و به موجودي درست و حسابي آنطور كه بايد ، تبديل شوي. كسي كه اين برنامه را مي شناسد و تسليم مي شود ، و به او ميگرود و با تمام وجوددر اختيارش مي گيرد ، حالت آن انساني را دارد كه خورشيد طلوع ميكند و او راه را مييابد و ميرود. مقصد را ملاحظه مي كند و با آرامش خاطر ميرود . بر عكس وقتي كه اينحقيقت را نمي شناسد ، از اين برنامه خبر ندارد ، حقيقتاً زندگيش هر گامي است كهمعلوم نيست كجا مي گذارد و روي چه پا مي نهد … و آن تعبيري كه مي گويند ( آيندهتاريك ) حقيقتاً انساني كه دين خدا را نشناخته ،آينده اش ، آينده دور است .همان جائي كه پايش را ميگذارد نا معلوم است ،مشخص نيست به كجا مي رود و اين استبعضي از آنهائي كه ايمان ندارند حتي به اصطلاح دانشمند هم هستند ولي وقتي احساساين عاقبت تاريك را مي كنند دست به خودكشي ميزنند و حقشان هم هست كه نمي دانند بهكجا ميروند يا حيرت و سر گرداني ايشانبانگ و فريادهائي مي شود و مثل آنچه كه از شعرهاي ( ابو الاعلي مَعَرّي ) وامثال او بر مي آيدكه در چه شكنجه وعذابي به سر مي برند . وقتي انسان استعدادهايش را در اختيار اين مي گذارد كه دينخدا را بشناسد و به آن تسليم شود ، اين ديگر راهي ديگر است غير راههائي كه قبلاًگفتيم كه تسليم شدن به آن معني است كه قطعاً نتايجي بدهد. وقتي هسته اي در جائيكاشته ميشود اگر خاك و آب و هوا و چيزهاي ديگري كه لازم است باشند و آفاتي نباشندحتماً درختي مي شود و ثمري هست امكان ندارد باهمه زمينه هاي نموكردن وروئيدن هستهاي همان طوربه صورت هسته بماند . به همين ترتيب اگر در قلب انسان ايمان باشد حتماًعمل صالح نيز هست و اين است كه قرآن ايمان بدون عمل صالح ، برسميت نشناخته است .در تصور از هم جدا هستند . همان طور كه منطقيها مي گويند انسان حيوان ناطق است ،ايمان و عمل صالح را هم مي شود دو تا را جداگانه تصور كرد كه ايمان تسليم شدن به آن چيزهائي كه شناخته شده و عملصالح هم كه معلوم است . اما در حقيقت خارجي اگر ايمان باشد حتما عمل صالح هست واگر عمل صالح نبود ، ايمان نيز نخواهد بود .
پسايمان به معني شناختن يقيني نيست ، فرعون يقين داشت :
وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًاوَعُلُوًّا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ ‹نمل/ 14›
يعني يقين داشت كه اين برنامه خداست ، وموسي پيامبر خداست «عليه الصلوةوالسلام» ..........